دخترکی پرسید: قیمت صندلی کنار دستی تان چند است؟
فروشنده چشم‌هایش را کوچک کرد و گفت:《 نمی‌فروشم!》
دخترک گفت: الان قیمت داشت!
فروشنده گفت: از آنطرف خیابان که آمدی این‌طرف پشیمان شدم!!
دخترک سال‌ها و روزها بود که پولش را جمع کرده‌بود تا صندلی نارنجی طرح چوب را بخرد.

یک دفعه فروشنده گفت:《دوست دارم به تو بفروشم ولی امروز نه! سر بزن دوباره》

به نظر شما قیمت این صندلی خالی چقدر بود که دخترک را سرگردان کردو این طور از هم پاشید !!

#داستانک
✍#میری/22 مرداد

موضوعات: دلنوشته هایم, داستان و روایت قلم من
[پنجشنبه 1405-05-29] [ 12:03:00 ق.ظ ]