صورت فلک نه ماه بود و نه عقرب و نه دلو اسفندی
دور چرخون خون بود با اسمهای همدردی
تا باز میکردم پیامها شخصی گوشی
توی دل خدا خدا میکردم تو هم باشی
یک به یک جواب میدادم من
بالا و پایین شخصیتهای حقیقی و حقوق مانندی
تو یکی پر کشیده بودی در پنهان جستجوهای گوشی
هم قسم میشدم با آفتاب و قمر و هر تابش لبخند
که دگر سراغ اسمت نمییایم!
بی مقدمه فوکوس میشد روی پروفایل نامت
دوچشم هلالی ، های دوچشم شهلایم
چند ثانیه با خودم میآفریدمت تو را هرچند
این خیال وحشی آرام نمیشد باز
میخواندمت نوشتهای ،آهنگی،عکسی چند
خاک بر سر دنیا و من و تو و درنگ
خاک عقل سرمه زندگانی من شد
ای خدا خاک را بر سر جا کن
من را یکبار با عزرائیل فرشتهات تا کن
من که از او نمیترسم آمادهام مردهام ماههاست
او زمن فرار میکند این روزها
جالبه دنیای روزگار دیوانگیام
پرشده چوب خطهای پریشانی
گاه عزرائیل میخندد گاه فرشتهی وحی
من شدم سیر از این همه سرگردانی
شاید امشب به مدد ساعت هشت
آن امام رئوف راحتم گرداند
من شوم او، اوشود دلسوز شهادت من
شاهد و شهد را بگرداند
روزها و شبای دلواپسی ز دوری اش را برمن
کوته و کوته تر گرداند
توی ایوان طلا بنشاند مرا روزی
از برای ام اسفند خادمان بگرداند
چاکرم در این واپسین ساعات شب آخر
شب برای آغوش باز گرداند
عاشق بی نصیبام من
یک عنایتی مرا بگرداند.آمین
شب آخر ماه صفر / 21 مرداد 1405
✍#میری
موضوعات: اخلاق وسیر وسلوک, قلم من, شعر های خودم
[چهارشنبه 1405-05-28] [ 11:57:00 ب.ظ ]