جناب هادی منش نوشت:
آدمها مثل مدادند ؛ هر کدام با زندگیشان داستانی مینویسند، آنقدر که تمام شوند.
آدمها میروند، داستانها میماند. یکی شاد، یکی غمگین، یکی ساده ،یکی رنگی اما…
ادامه اش را من مینویسم؛
مثل مداد سیاه نباشیم؛ اگر خط و خطوط هایش بیشتر باشد، کاغذ را تیره و تار میکند_با آنکه می توانست، طرح اول کار، با اوباشد و پایه زندگی و نقاشی اصلی شود_ آنوقت است که پاککن به دست میگیرد پاک کند و “سوءتفاهمها” را برطرف کند ولی افسوس که جای ِزغالِ سیاهِ نوکِ مداد سیاه،سیاهی بیش تری را پس میدهد. دیگر نمیشود کاغذ را بهروز اول برگرداند و این سوءتفاهمها را پاک کرد .
تمام پاکی و سفیدی کاغذهای ما را، با خطخطیهای خودش کثیف کردهاست .
کاش مداد سفید توی جعبه مداد رنگی باشیم که تنهاست و بیاستفاده ولی اینهمه زیبایی دارد و فقط میتواند توی سیاه سیاهیها بنویسد و هر چه بنویسد و بکشد پنهان است.
داستانهای جورواجوری که این مداد سیاه خطخطی کرد، قلب های پاکی است که رنگ قرمزش،با نور زرد خورشید رنگ شده بود.
_ او شبیهسازی رمانهای تئاتری صحنه نمایش را “رونویسی” کرد.
او نتوانست داستان خودش را “بنویسد". بیایید داستان خودمان را بنویسیم .
نمیدانم چه رنگی یا چه طعمی ولی با مداد سیاه دیگر شروع نکنید!
مداد سیاه را از جعبه مدادرنگی ها جدا بگذارید تا گاهی بتوانید، با آن هاشور بزنیدفقط!
#میری/ جمعه ۲ آبان ماه
موضوعات: دلنوشته هایم, قلم من
[چهارشنبه 1404-08-14] [ 10:37:00 ب.ظ ]