 |
شب عید نوروز بود و نمایشگاه تابلوهای نقاشی و فروش تابلوها دایر شده بود.
آماده شدم برای یک بازدید کوتاه؛ قصد خرید نداشتم ، ولی چشمانداز تابلوهای رنگوروغن همیشه برایم جذاب بود یکییکی تابلوها را نگاه میکردم. تک تابلوهایی حواسم را پرت میکرد ولی دنبال تابلوی اسب بودم؛ اسب سفیدی که در کشتزار میدود و و یالهای اش با نسیم باد ،پخش میشود وموهایش پریشان می شود ، با بدنی قوی و چالاک!
حالا اگر سفید هم نبود عیبی ندارد ،سیاه درخشان و حتی قهوهای براق ! همشون را دوست داشتم ولی به شرطی که طبیعی باشد.
یا قلمهای نقاش نتوانسته بود و طبیعت را طبیعی بکشد و یا خواستهی من زیاد بود، خلاصه تصنعی بودن.
نگاه چشمهای اسب ها یا حتی حرکت دویدن یا نبودن رنگ دلخواه روی پوست اسب، پیدا نکردم و سالها بود که هر وقت حتی تابلو فروشی فرش هم میرفتم دنبال منظره اسبها بودم.
تازه! این برای منی که اسب را هنوز از نزدیک سوارش نشده بودم ،آرزو بود
دست برقضا ، هفته گذشته دوستان اردوی باشگاه سوارکاری را ترتیب دادند .
پرسیدند میآیی استاد !بدون مقدمه گفتم: بله. چه پیشنهاد خوبی! باورش اول نکردند، زیرا من استاد نهجالبلاغه و تفسیر بودند و با این تیپ ام فکر نمیکردند اهل سوارکاری هم باشم!
روز یکشنبه بعد از صبحانه رفتیم،تعدادمان هم قابلتوجه بود. طبق معمول همیشه بچههایی بیقرارترند و مادرها از سهم خودشان میگذرند اما من قصد داشتم سوارکاری کنم.
راه رسیدن به میدان اسبسواری از اصطبل اسبها میگذشت .چقدر برایم جذاب بود! هر کدام اصطبلها با انواع رنگارنگ اسبهایی که گویی عاشق چندساله را دیدهاند.
برایشان سوت میزدم و با نوک انگشتان بشکن. میآمدند جلوی نردههایشان، نگاهشان را خیره و آرام به صورتم می دوختند ،دست میکشیدم به صورتت شان و روی یالشان، گاه قربونصدقهاش میرفتم و او کشش زیبایی با ناز به سر و یال اش میداد ،یعنی که هنوز نوازشم کن!
قهوهایات جذاب بود، اسب سیاه با یال های بلندی که رخش نام داشت و سفید و طوسی و ابلق همهشان خوشگل بودند.
نوبت من رسید همگی نگاهم میکردند و من بیتوجه به نگاه شاگردانم.چهارپایه را زیر پایم گذاشتند، سوار اسب سیاه براق با یالهای بلند باید میشدم، خسته شده بود ولی اول صدایش زدم دستم را روی یالش کشیدم ،گفتم :خیلی خوشگلی! از گوشهی چشمش نگاهم کرد. سرش را روی شانهی صاحبش کا ابسار و طناب اسب در دستش بود،خم کرد و منتظر بقیه قربون صدقه های من بود.
به سرعت پا توی رکاب سمت چپش گذاشتم، خودم را یالش خواباندم و پای راستم را سریع به رکاب سمت راست بردم. خیلی خوب بود! کاش پنجدقیقهای میگذاشتند روی یالش میخوابیدم!ولی وقت نبود باید زین را میگرفتم و حرکت میکردم.
و اما تو ای اسب نجیب عشق!
فکر نمیکردم اینقدر جذاب باشد رابطه با حیوانی که تو را میفهمد و احساست را درک میکند. بیابانی ات را هم دوست دارم.
بگو؛ سوار شو تا آخر دشتها چهارنعل بتازیم، سوار شو تا در میان تمام بوستانهای یورتمه بریم. سوار شو که بر روی یالت دست بکشم و تو برایم از نجابت بگویی!
وقت برگشتن هم دوباره با تکتکشان خوشوبش کردم و بامزهتر این بود بعضی از آنها که ته اصطبل و غرفه شان، پشتشان را کرده بودند و نمیخواستند بیایند جلو ، وقتی صداشون میکردم و میگفتم: آی خوشگله! قویهیکل! ماشاءالله اسب تنومند! یواشیواش سرشان را بر میگرداندند، خرامان خرامان میآمدند پیش ات، خیلی دلچسب بود.
ساعت از دو گذشته بود و وقت ناهار هم داشت به پایان میرسید هنوز حرفهایمان تمام نشده است، ولی باید حرکت میکردیم و برمیگشتیم.
برای زمانهای یادگاری آن روز ساعتها حرف دارم از اسب های زندگی ، از وبلاگ اسب تیز تک ! و … داستان های کوتاه هیجان انگیزی که باید بنویسم. روایت امروز اگرچه کوتاه بود ولی تیزتک بیابانی من همچنان دارد میدود….
#میری/ جمعه 4 مهر ماه 1404
موضوعات: قلم من
[شنبه 1404-07-05] [ 09:26:00 ب.ظ ]