داستان‌ها همیشه بخش جذاب و آخر شب مادر و فرزندی بود. فکر می‌کردم قصه را فقط باید موقع شب خواند بعد دیدم بعضی‌ها رمان‌ها را در روز هم می‌خوانند. درس و یادگیری بیشتر زمان‌ها را برای خود اختصاص می‌دهند و برای خواندن داستان‌ها و قصه‌ها باید اوقات فراغت به دست آوری.سخت بود ولی به دست آوردی اش کردم.
تخیل چقدر خوب بود. ای‌کاش من و ای‌کاش الان ای‌کاش فردا و…
حالا پرواز با قلم آمده بود تا اوج بگیرم .
چه می‌شود اگر همه داشته‌ها را در نوشتار آورده بودم ،خب وقت کم بود، سرعت زمان هم گویی هزار برابر شده شده بود، من می‌دویدم و زمان می‌دوید تا بگیرمش.
تازه اگر می‌خواهی خودت را معرفی کنی با هزار سخنرانی نمی‌شود افکار و عقایدت را، ابرازوتثبیت کنی، اما راحت‌ترین مسیر همان نوشتار بود.
چه می‌شد الان حداقل اولین داستانم را که “اشک ماهی” نام دارد را چاپ کرده بودم و تازه وقتی ده داستان با اتفاقات خاصش ،خواننده را میخ‌کوب کرده بود ،من می‌آمدم ازدرون آن‌ها داستان‌های نگفتنی اش را برملا می‌کردم و هیجانی به ذهن جوال می‌بخشیدم که فرصت چای خوردن با مهربان‌ترین دوستت را هم نکنی.
اونوقت چقدر جذاب بود.
#میری
​29/ شهریور 1404

موضوعات: قلم من
[شنبه 1404-07-05] [ 09:18:00 ب.ظ ]