بله.چشم

فجر تموم گشت و چَشم ثمر نداد
این بی حواسی نبود،وفا ثمر نداد!
شاید ترس از چشمان مردمان
شاید برق دل‌خستگان
شاید دوباره قصه هیزم شود شعله ور
شاید برای هیچ، گیج شود روزگار
شاید مکان، مناسب “نور” نبود
از هر چه دلیل بود، خوب شد برای من
با آنکه نگاهم به تکس بود
اما دلم به سرِچشمه حیات بود
آن باد نوازشگر نسیم به رود
بر صورت داغ شقایق بوسه زد
او “لُذتُ بک ” را دوباره خواند
آغوش این بار بازکرد خاطرات
ساحل کنار، حک نقطه های عشق
چند خط از صدف رد پا گذاشت
شاید همه عطش گفتگو به ساعتی!
زیر اون خط صدف، خاک شد
با آنکه دل،نخواست تمنایش از دست رود
اما دگر تاب گیسوی زیبا رخان سلوک
بی‌تاب کرد و آه خواست و “ترانه"شد.

#بدایه
#میری / ساعت ۱۲ و نیم شب/ ۲۱ بهمن ماه
#استاد
خدا نگهدار

موضوعات: دلنوشته هایم, خاطرات, شعر های خودم
[پنجشنبه 1404-11-23] [ 12:31:00 ق.ظ ]