با خدا هم گاهی خجالت میکشم
شبها موقع خواب همیشه گریه میکردم که خدایا من مزه دوست داشتن واقعی را نچشیدم ؛اما خلق ات را دوست خواهم داشت. مسلما عاشق نخواهم بود.
اون موقع شبها با گریه خوابم میبرد
حالا روزها هم گریه میکنم
گاه و بیگاه
هر وقت یاد خدا میافتم
هر وقت نماز میخونم
خدایا مزه عاشقی خوب است و دیگر هیچ چیز را دوست نخواهم داشت.
دیگر هم روزها گریه میکنم و هم شبها!
هم نداشتن اش در شبها و هم داشتنش در روزها
این همه ضد…..
گاه میخندم و گاه خسته ام
گاه در بهشت ام و گاه در میان حرارت آتش
دیگر هیچ چیز نمیخواهم!!
خدایا دیگر نمیگویم : ملیک صدق ات را میخواهم
اون را هم نمیخواهم!مال خودت………..مالک تویی.مهر تویی.حبیب تویی و من هیچ!
ساعت 2 بعد از ظهر/9 دی 1404
گاهی فقط یه سلام تو شوق راه رفتن است
سرود حال درونم ، به یک سلام کردن است
به شوق انتظار تو
لابهلای کانتکت ها
نگاه به پروفایل تو
امید بودن است
چه کرده ای که تا به نام تو میرسم
صدای نبض درونم شنیدنی میشه
چه گشته است که خودم نمیدانم
ضربان قلبم شمردنی میشه
کجا چه خطا کرده ام که ذوق نگاه ات هست دنبالم
میان همزدن غذا و تدریس و خوانش با شوق ام
میان روضه به من گفته ای ،من هستم
سر اذان بیایی دست در دستم
کنار جانماز من بنشستی خیره به دو چشمانم
منتظر اشک تا لمس کنی قطره های شبنم نور و بگویی، من هستم
برای رنگ میان شقایق تو .
کنار تو تا ابد هستم