بوی سیب


 
  ساز صبا ...

شورم گذر کرد از درد آشنای دل
من مانده ام به تمنای صوت دل

گاهی دلم به نوایش غم می‌خورد
گاهی به همره لب لبخند می برد

از دل برون رفتنی نیست آنکه باز کرد
از هر دریچه ی جانم سازصبای دل

گاهی برای نبودن ثانیه ثانیه می‌شمارم
این سخت روزهای گذر زمان دل

عمری که دل سپرده بودم به قضای خدا
امروز التماس می‌کنم به قضای ابد برای دل
سه‌شنبه، ۱۱ شب، ۱۲ آذر

موضوعات: قلم من, شعر های خودم
[یکشنبه 1404-09-16] [ 10:55:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  "می آفرینمت" ...

“می آفرینمت”

در روزهای ناخوشی ام، تخیلم شدی
شوق شدی
روح شدی
پر پرواز شدی
گاه آمدی میان بغض نیمه شب ،پریشان خاطرم شدی
باز فردای آنروز خستگی، آفریدمت تا لالایی آخر شبم شدی
تو بی من و من بی تو نمی‌دانم ، حقیقتش!
اما برای خوشی لحظه ، می آفرینمت

یک عمراست که عقل مدهوش کرده است مرا.
هر وقت که با او (عقل)خداحافظی می‌کنم ،تو را می آفرینمت
شوقِ نم چشمان ترم بعد هر نماز، با صد هزار ناز،باز می آفرینمت.
گاهی دلم لک می‌زند برای دمی گفتگو، آن بار هم مثل همیشه می آفرینمت.
روزی که خسته شدم از تخیلت ، باز همان روز ،می آفرینمت
لختی مروتی ای گردش فلک! این بار با چشم خودش ،می آفرینمت.❤️
من در نگاه مردمک ، مرده ام مگر؟
این دل هوس کرده حتی نباشی ….
می آفرینمت.

شنبه ۸ آذر ماه

نظر استاد اشکانی: شعر نیمایی نیست که وزن و تخیل دارد.
بلکه این شعر سپید است؛ شعری است که وزن ندارد ولی تخیل و موسیقی و آهنگ دارد🍃

موضوعات: قلم من
 [ 10:51:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  خنده ها روی لب ام گریه می کند ...

“رفتی و خیالت نمی‌کند مرا رها”
بارها رفتم تا رهاشوم
کوله بارم هر دفعه سنگین تر میشد و بر می‌گشتم و هنوز دستهای تو در آسمان گشوده بود تا مرا بغل کنی
آرام و بی صدا عقب عقب می ایستادم تا دوباره لای بازوان ات جا نگیرم
نجیبانه می‌نشستی و معصومانه تماشایم میکردی
دلم میسوخت و قدم قدم نزدیک می‌شدم
تا می‌آمدم کنارت بنشینم
طاقت نمی آوردی و دست در کمرم میانداختی و من سر روی شانه ات میزاشتم و گریه می‌کردم
دوباره قهر می‌کردم
دوباره منتظر میماندی تا برگردم
و دیگر از روزهای سخت گذشته و روزگاران سخت تر ، جانم را لبریز از خاک کرده است
هنوز مثل دخترکان عاشق چشم براه ام و زبان به نفرین و آه
دیگر مزه روزگار ، مزه قیچی و خرده های پارچه است که برای ناز بالشت دارد خورد می‌شود
خرده‌هایی شده ام که دیگر دوخته شوند نیست…..
چقدر مسکین تر از هر نیازمندی شدم….
چقدر دیگر خنده ها روی لب ام گریه می‌کند
چقدر چشم ام برای برق نور ، هیچ کسی را طلب نمی‌کند
چقدر نفسهای ام بوی مهر گرفته
اما
دگر و برای همیشه دگر نخواهد داشت…
چقدر بودن سخت است.

ساعت ۱۲ شب/سه شنبه ۲۷ آبان

موضوعات: دلنوشته هایم
 [ 10:43:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  خراب شده بود وبلاگ .... ...

وابستگی نبود ، دلبستگی هم نیست
نوشتن توی وبلاگی که یک ماه نداشتمت!
تفریح نوازندگی است با نوای دکمه های کیبورد و درون شوق و نگاه به صفحه سفید مانیتور
بی انصاف نمیشم
شوق هم است
خاطره بازی اش هم قشنگ بود یه لحظه رو
ولی
یه غمی را میاورد اون گوشه تنگ دل
زندگی بدون اشتیاق و شور و شوق ، زندگی سختی میشود ولی زندگی با درد
جانکاه میشود! درد …درد….

همه ش رو از پنجره میندازم بیرون تا لحظاتی بی خیال میشم و مینویسم
پس نوشتنو عشق است.
یا علی
بعضی نوشته ها را از یکماه قبل بارگزاری میکنم
16 آذر 1404

موضوعات: دلنوشته هایم
 [ 10:33:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت