ردّی دادهام ای عشق !
این رل
یا کراش نیست که،
میگویم
طریق العلما قدم زدن بهسوی تو میخواهم
قدم زدن به آرامی
ذکر یا معشوق!
گاهی گوشه نخلی ، صدای روضه میرزا
به وقت شام و شعر خوانش تو
گهی با وامانده ها و تاول دل
گهی پانسمان بزنم پای تاول تو
به درد دردپروران میخندم
که درد را چه زیبا پرور آندم
کجا بود شوق لقای تو صاحب به زمان
تموم سالها به این نام راه راندم
منو امروز طریق العلما به یغما برد
بیا کنار لختی بنشین که من مردم
حیات عشق را به عشق زمینی پیونداندی
که ثابت ام بکنی، ادعای عشق را سوزاندم
کنون به عجز سر تسلیم به پای توام
چرا که منی نیست درهوای تو که
ادعا بکنم من بُردم
با خدا هم گاهی خجالت میکشم
شبها موقع خواب همیشه گریه میکردم که خدایا من مزه دوست داشتن واقعی را نچشیدم ؛اما خلق ات را دوست خواهم داشت. مسلما عاشق نخواهم بود.
اون موقع شبها با گریه خوابم میبرد
حالا روزها هم گریه میکنم
گاه و بیگاه
هر وقت یاد خدا میافتم
هر وقت نماز میخونم
خدایا مزه عاشقی خوب است و دیگر هیچ چیز را دوست نخواهم داشت.
دیگر هم روزها گریه میکنم و هم شبها!
هم نداشتن اش در شبها و هم داشتنش در روزها
این همه ضد…..
گاه میخندم و گاه خسته ام
گاه در بهشت ام و گاه در میان حرارت آتش
دیگر هیچ چیز نمیخواهم!!
خدایا دیگر نمیگویم : ملیک صدق ات را میخواهم
اون را هم نمیخواهم!مال خودت………..مالک تویی.مهر تویی.حبیب تویی و من هیچ!
ساعت 2 بعد از ظهر/9 دی 1404