بوی سیب


 
  زیر خاک ...

فصل پاییز است و خاک خوابیده
برگهای رنگارنگ هر کدام تابیده
باد و باران و نسیم آمده است
من در این همه دگردیسی ،حیران

سرمای خاک با نور گرم خواهد شد
از دوباره سیب شکوفه خواهد داد
ناله زمین ، نوای دگرگونیست
قُمری صبح ،نوید حیرونیست

من دگر صبح پاییز نخواهم شد
من دگر انار ، آبلمو نخواهم کرد
خسته‌ی زیر خاک خواهم بود
زیر خاک ، زیر خاک خواهم شد

#میری/ ساعت ۱۱ ونیم شب سه شنبه

موضوعات: اخلاق وسیر وسلوک, قلم من
[چهارشنبه 1404-08-14] [ 10:35:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  دربند اناری ...

“دربند اناری”
فرزند دار شدن گاهی بی بهانه است،خود نوزاد بیش از شما دوست دارد تا در این دنیا بیاید و گاهی خودش هم نه؛ امام رضایش برای مادر، مونس روزهای تنهایی می سازد تا شور و اشتیاق او را برای زندگی کردن کمرنگ نبیند!
جنین تازه وارد،فرزند سوم خانواده می شد که در رحم مادر جا خودش کرده بود و به محض اینکه رسید به ماه چهارم آنچنان تمام رحم را مال خودش کرد که حرکت مادر را هم خودش مدیریت می کرد و اعلام کرد من نیاز به جای وسیع دارم! نیاز به مراقبت ویژه دارم و نیاز دارم تا تو مرا کنار کارهای زندگی نبینی بلکه همه ی کارهایت ،بشود من!
مادر که همیشه درزندگی پر جنب و جوش بود ، می خواست او را در رحمش به باشگاه ورزشی هم ببرد و ورزش بکند؛ درون خود حفظش کند و رانندگی کند! فرزندان قبل از او را باید به کلاسهای مختلف می برد و منزلشان درون تپه های بالا و پایین بود که باید به ناچار با اتومبیل جابه جا می شد ولی این وروجک همه را تعطیل کرد برای مدتی، تا جای خودش را توی رحم مادر تثبیت کند. مادر مهربانتراز همه ی مهربانی ها بود. دوستش داشت بیش از همه ی دارایی هایش! سرتعظیم فرود آورد و با مهر،جنین اش را به سلول سلولهای بدنش گره زد.بزرگ و بزرگتر شد آنچنان که 4 کیلو و نیم را به گوشت و استخوان های خود بدون هیچ وزن اضافه ای جای داد. بله آنجا دیگر خانه کوچک رحمی در میان کیسه آب نبود؛قصر ساخته بود!!!
ماه شعبان بود و روز های آخر نه ماهگی!عجیب جایش تنگ می شد و با نشانه هایی مادر را به بیمارستان می کشاند تا ضربان قلبش را چک کند. جنین ناقلایی بود ساعتها در بیمارستان بازیگوشی می کرد تا نوار قلب اش را چک کنندو با هیجان وصف نشدنی خانم پرستار میگفت: فعلاشرایطش خوب است، هر موقع احساس کردید تکان هایش کم شده یا اصلا تکان نمی خوردبیایید.
وزن زیاد و تکان های فراموش ناشدنی او در قصری به نام رحم مادر؛ او را با ضربان قلب مادر گره زده بود تا نیاید.می گفت اینجا جایم خوب است تو هم که دوست داری تا نیمه شعبان صبر کنی تا روز موعود بیایم. پس تحمل ام کن دیگر!
روز نهم شعبان المعظم دوباره همین کرشمه ها را آورد ولی مادر دیگر داشت از حرکت و خواب و نفس و درد پایین بدن ساقط می شد. دید هیچ کسی حتی خانم ماما هم نمی تواند کمک کند. خانواده هم روحیه اش را نمی فهمید که در چه وضعیتی هست ، همه فکر می‌کنند ،این حالات حتما طبیعی است دیگر! تا اینکه به زبان آورد و زور کرد تا بشود.
با آب و تاب فراوان گفت: “دلم انار می‌خواد".
آنچنان که اگه بهم نرسد ، بچه ام می‌افتد.
حواستون هست! ویارونه انار در وسط مرداد ماه!
_ همسر که به داشتن میوه های مختلف و خرید خوردنی ها در خانه حساس بود گفت:انار!وسط تابستان!نیست،پیدا نمی شود!
با دانایی گفت :بازارچه کریم خان!گفت : محال است.
گفت:خوب باشه یکجا را من می شناسم برویم.اگر خودش نباشد آب انار پیدا می شود.گفت کجا؟!گفت: دربند!
گفت: تو نمی توانی راه بروی!فکرش را هم نکن!
امان از اینکه مادر جنین تصمیمی بگیرد!
از همه راهی وارد می شود تا اطرافیان را با خود همراه کند!
دختر خانواده گزینه ی خوبی است برای رضایت گرفتن از پدر! او را جلو انداخت و پسر بزرگتر هم ، برای امید بخشی و رضایت پدر خانواده به میدان آمد.

پدر خانواده با دلواپسی می گفت:مامان تان نمی تواند راه بیاید!!! بنشینید! بیمارستان بودیم!
بچه هاگفتند: ما به مامان کمک می کنیم. مامان هم آروم بود و خدا خدا می‌کرد تا او بپذیرد، کمی خسته و حال ندار بود ولی با رضایت پدر خانواده خوشحال شد، تا بتواند روحیه اش را با اکسیژن گیری بالا ببرد و لحظاتی را به دل طبیعت برود.
سربالایی” دربند “،شیب تندی داشت ، تا جایی که می شد ماشین را بالا بردند.
مادر جنین ، آهسته پیاده شد و با قدرت، کمر را صاف کرد.پاهایش را محکم چسباند روی زمین تا بگوید بیش از پیش حالش خوب است و می تواند راه بیاید!
همه باهم بالا رفتند و از چند تا کوچه های تنگ و مغازه های کبابی که ؛ دنده کباب هایش را آماده پشت ویترین گذاشته بود گذشتند.
مادر جنین با دیدن دنده کباب ها گفت: کاش غذا نخورده بودیم اینجا دنده کباب های کرمانشاه را هم دارد، خاطره سازی های سفر کرمانشاه و بیستون برای پدر خانواده هم دلپذیر بود،او گفت:آره!دفعه بعد ان شاالله .
مغازه هایی که همیشه انار درسته را داشتند؛این بار حتی انار های خشک شده را هم نداشتند.یک مغازه آب انار نکتاری را موجود کرد و همه نوشیدند، راستش مادر جنین از اینکه آب انار طبیعی طبیعی پیدا نشد ناراحت نبود، زیرا آب انار بهونه بود برای جهاد آخر!

حرکت مادر به زحمت شکل می‌گرفت ، اما مصمم می آمد؛ چرا که جنین دیگربجای رحم ، به لگن مادر فشار می‌آورد و حرکت او را چندین برابر سخت کرده بود.
اما لذت راه رفتن با فرزندانش و گرفتن دستهای دختر ده ساله و پسر سیزده ساله اش برای مواظبت از او، شب آخر آمدن برادر کوچکتر را رقم زد و انتظار را کوتاه کرد.
گاهی وقت‌ها مادرها بدون ناله و درد زندگی ها را مدیریت میکنند، برای بالا بردن آستانه درد خودشان، خوشی ها را جلو می اندازند.

بالاخره جنین مجبور شد که بیاید!
مادر جنین نماز صبح نشده بود که راهی بیمارستان شد تا جنینی که در بطن خود جا خوش کرده بود را به آغوش سینه اش بکشاند. خانم ماما با مهربانی مکان برای نماز خواندن مادر را فراهم کردو بلافاصله او را به اتاق مخصوص برد.محمد حسین بدنیا آمد.
سالها گذشته است ولی هنوز شانزده بار باید هلش بدهیم و دربند بازی کنیم تا از میان رحم مادر و بند ناف و وسعت آرامش تکان بخورد و حرکت را بیش از سکون رقم بزند.
آری جنین شانزده سالش شده است.
زندگی در بطن مادر اگرچه دلپذیر است، زیرا فقط و فقط مال خودت است و مال خودش هستی، اما او نمی داند که بند ناف؛ تغذیه سرنگی دارد، به محض اینکه به دنیا پا می گذارد و می‌بیند تغذیه دهان با مکیدن لذت اش هزار برابر بیشتر است ، خنده های خوابش را هم بیشتر می‌کند.
جنین میان کیسه آب ،شناور و همیشه واله و سرگردان هست؛ ولی نوزاد با گرمای آغوش مادر بزرگ میشود؛ نگاه مادر خورشید است تا او رویش کند. بزرگ می شود و تازه می فهمد دنیا به اندازه وسعت اعتماد مادر جادار و بزرگ است.
مادر فقط یک انگشت اش را لای دستهای کوچک او جای می‌دهد و او محکم می‌گیرد، آنوقت مادر صورت خود را نزدیک اش می آورد ؛ دستهای او را بو می کند بعد روی چشمهایش می مالد و در آخر می بوسد.
این همان وسعت انتظار و امید و امنیت بود .
او غذای بهشتی می‌خواهد، پشت گردن نوزاد را می بوید تا بوی بهشت هم به او قوت زیستن دهد.
بدنیا آمدنت مبارک.

#میری/ جمعه ۲۵ مهر ماه ۱۴۰۴

موضوعات: خانواده, قلم من, داستان و روایت قلم من
 [ 10:32:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  دلم تنگ شده! ...

دلم تنگ شده ….به یک سلامی
به جمله اندیشمندی
به یک عصبانیتی!
به یک خاطره ای!
به یک دعایی!

اما دریغ از این دنیایی که هیچ وقت برای دل تنگیهایت نشانه نفرستاد و تو را با چشم و اشک تنها گذاشت.
دیگر چشمها هم تاب دل را ندارند
دل میاید و آنچنان با صبر آهنگ رضا میزند که چشم فقط مژه هارا بی صدا میخواباند تا آتیش نگیرد.
فقط میگویم دلم برایت تنگ میشود.همین!

موضوعات: دلنوشته هایم
[دوشنبه 1404-08-12] [ 12:22:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  اسب ...
اسب

شب عید نوروز بود و نمایشگاه تابلوهای نقاشی و فروش تابلوها دایر شده بود.
آماده شدم برای یک بازدید کوتاه؛ قصد خرید نداشتم ، ولی چشم‌انداز تابلوهای رنگ‌وروغن همیشه برایم جذاب بود یکی‌یکی تابلوها را نگاه می‌کردم. تک تابلوهایی حواسم را پرت می‌کرد ولی دنبال تابلوی اسب بودم؛ اسب سفیدی که در کشتزار می‌دود و و یال‌های اش با نسیم باد ،پخش میشود وموهایش پریشان می شود ، با بدنی قوی و چالاک!
حالا اگر سفید هم نبود عیبی ندارد ،سیاه درخشان و حتی قهوه‌ای براق ! همشون را دوست داشتم ولی به شرطی که طبیعی باشد.
یا قلم‌های نقاش نتوانسته بود و طبیعت را طبیعی بکشد و یا خواسته‌ی من زیاد بود، خلاصه تصنعی بودن.
نگاه چشمهای اسب ها یا حتی حرکت دویدن یا نبودن رنگ دلخواه روی پوست اسب، پیدا نکردم و سال‌ها بود که هر وقت حتی تابلو فروشی فرش هم می‌رفتم دنبال منظره اسب‌ها بودم.
تازه‌! این برای منی که اسب را هنوز از نزدیک سوارش نشده بودم ،آرزو بود
دست برقضا ، هفته گذشته دوستان اردوی باشگاه‌ سوارکاری را ترتیب دادند .
پرسیدند می‌آیی استاد !بدون مقدمه گفتم: بله. چه پیشنهاد خوبی! باورش اول نکردند، زیرا من استاد نهج‌البلاغه و تفسیر بودند و با این تیپ ام فکر نمی‌کردند اهل سوارکاری هم باشم!
روز یکشنبه بعد از صبحانه رفتیم،تعدادمان هم قابل‌توجه بود. طبق معمول همیشه بچه‌هایی بی‌قرارترند و مادرها از سهم خودشان می‌گذرند اما من قصد داشتم سوارکاری کنم.
راه رسیدن به میدان اسب‌سواری از اصطبل اسب‌ها می‌گذشت .چقدر برایم جذاب بود! هر کدام اصطبل‌ها با انواع رنگارنگ اسب‌هایی که گویی عاشق چندساله را دیده‌اند.
برایشان سوت می‌زدم و با نوک انگشتان بشکن. می‌آمدند جلوی نرده‌هایشان، نگاهشان را خیره و آرام به صورتم می دوختند ،دست می‌کشیدم به صورتت شان و روی یالشان، گاه قربون‌صدقه‌اش می‌رفتم و او کشش زیبایی با ناز به سر و یال اش می‌داد ،یعنی که هنوز نوازشم کن!
قهوه‌ای‌ات جذاب بود، اسب سیاه با یال های بلندی که رخش نام داشت و سفید و طوسی و ابلق همه‌شان خوشگل بودند.
نوبت من رسید همگی نگاهم می‌کردند و من بی‌توجه به نگاه شاگردانم.چهارپایه را زیر پایم گذاشتند، سوار اسب سیاه براق با یال‌های بلند باید میشدم، خسته شده بود ولی اول صدایش زدم دستم را روی یالش کشیدم ،گفتم :خیلی خوشگلی! از گوشه‌ی چشمش نگاهم کرد. سرش را روی شانه‌ی صاحبش کا ابسار و طناب اسب در دستش بود،خم کرد و منتظر بقیه قربون صدقه های من بود.
به سرعت پا توی رکاب سمت چپش گذاشتم، خودم را یالش خواباندم و پای راستم را سریع به رکاب سمت راست بردم. خیلی خوب بود! کاش پنج‌دقیقه‌ای می‌گذاشتند روی یالش می‌خوابیدم!ولی وقت نبود باید زین را می‌گرفتم و حرکت میکردم.
و اما تو ای اسب نجیب عشق!
فکر نمی‌کردم این‌قدر جذاب باشد رابطه با حیوانی که تو را می‌فهمد و احساست را درک می‌کند. بیابانی ات را هم دوست دارم.
بگو؛ سوار شو تا آخر دشت‌ها چهارنعل بتازیم، سوار شو تا در میان تمام بوستان‌های یورتمه بریم. سوار شو که بر روی یالت دست بکشم و تو برایم از نجابت بگویی!
وقت برگشتن هم دوباره با تک‌تک‌شان خوش‌وبش کردم و بامزه‌تر این بود بعضی از آنها که ته اصطبل و غرفه شان، پشتشان را کرده بودند و نمی‌خواستند بیایند جلو ، وقتی صداشون میکردم و می‌گفتم: آی خوشگله! قوی‌هیکل! ماشاءالله اسب تنومند! یواش‌یواش سرشان را بر می‌گرداندند، خرامان خرامان می‌آمدند پیش ات، خیلی دلچسب بود.
ساعت از دو گذشته بود و وقت ناهار هم داشت به پایان می‌رسید هنوز حرف‌هایمان تمام نشده است، ولی باید حرکت می‌کردیم و برمی‌گشتیم.
برای زمان‌های یادگاری آن روز ساعت‌ها حرف دارم از اسب های زندگی ، از وبلاگ اسب تیز تک ! و … داستان های کوتاه هیجان انگیزی که باید بنویسم. روایت امروز اگرچه کوتاه بود ولی تیزتک بیابانی من همچنان دارد می‌دود….
#میری/ جمعه 4 مهر ماه 1404

موضوعات: قلم من
[شنبه 1404-07-05] [ 09:26:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  قسمتی از رمان من در آینده نزدیک.... ...

داستان‌ها همیشه بخش جذاب و آخر شب مادر و فرزندی بود. فکر می‌کردم قصه را فقط باید موقع شب خواند بعد دیدم بعضی‌ها رمان‌ها را در روز هم می‌خوانند. درس و یادگیری بیشتر زمان‌ها را برای خود اختصاص می‌دهند و برای خواندن داستان‌ها و قصه‌ها باید اوقات فراغت به دست آوری.سخت بود ولی به دست آوردی اش کردم.
تخیل چقدر خوب بود. ای‌کاش من و ای‌کاش الان ای‌کاش فردا و…
حالا پرواز با قلم آمده بود تا اوج بگیرم .
چه می‌شود اگر همه داشته‌ها را در نوشتار آورده بودم ،خب وقت کم بود، سرعت زمان هم گویی هزار برابر شده شده بود، من می‌دویدم و زمان می‌دوید تا بگیرمش.
تازه اگر می‌خواهی خودت را معرفی کنی با هزار سخنرانی نمی‌شود افکار و عقایدت را، ابرازوتثبیت کنی، اما راحت‌ترین مسیر همان نوشتار بود.
چه می‌شد الان حداقل اولین داستانم را که “اشک ماهی” نام دارد را چاپ کرده بودم و تازه وقتی ده داستان با اتفاقات خاصش ،خواننده را میخ‌کوب کرده بود ،من می‌آمدم ازدرون آن‌ها داستان‌های نگفتنی اش را برملا می‌کردم و هیجانی به ذهن جوال می‌بخشیدم که فرصت چای خوردن با مهربان‌ترین دوستت را هم نکنی.
اونوقت چقدر جذاب بود.
#میری
​29/ شهریور 1404

موضوعات: قلم من
 [ 09:18:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت