دوران نوجوانی روزهای حساسی و شیرینی بود.همه چیزش خالص بود؛ دوستی اش ، یکرنگی اش، خواسته هایش، علاقه هایش، آرزوهایش و حساسیت هایش.
یادش بخیر اون روزی که شاید از اولین بارهای رفتن سینما بود .
خواهر بزرگ ام آمد و من را ودو تا خواهر دیگه ام را برداشت ورفتیم سینما فلسطین ، توی خیابان جمهوری، چه کیفی داشت!
تجربه جدید دیدن فیلم با کلاس کاری سینما همراه تیپ جدید و پفک و…با فیلم “گلهای داوودی".
اون روز همراه این دل خوشحال ، عاشق شدیم،چقدر گریه کردیم ، چقدر انگیزه حرکت گرفتیم و چقدر اعتماد بنفس از این همه داده های خداوندی و تشکر از بیکرانه های داشته هایمان.
ولی انگار دلت میخواست توی این اوج ، ارتباط انگیزشی دو تا نابینا بگویی: کاش همدیگر را می دیدند !
نمی دیدند؟
چرا می دیدند ، بهتر از ما!
خوب ما ، محصور به ابزار دیدن جسم هستم که هست چشم.
چشمهای قشنگ آن ها روی یک قلب قرمز و پر خون صنوبری نقش بسته بود.
عاشق ها برای دیدن هم حتی ثانیه ها و دقیقه ها را می‌شمرند
وقتیکه دو تا عصای روشن دلی شان را برای باخبرکردن هم بهم میکوبیدند؛ این چشم و قلب من بود که همراه هر ضرب آهنگ آنها بهم می‌خورد و آواز بی کلام می‌خواند
انتظار آمدن برای کدوم ساعت؟ ساعت سه و یک دقیقه بود یا ۳ و ۴ دقیقه ؟!!
درب ساعت مچی مخصوص اش را بلندمی زد و با نوک انگشتهایش نقطه ها را لمس می‌کرد، انگار باحرکت چشم ها وآهنگ غمگین و اعتراضی اش میگفت که؛ نه ۴ دقیقه نیست ، ۴ ساعت است!
این ۴ دقیقه ها ، چقدر تکرار شد و چقدر دیر گذشت!
# میری/ پنجشنبه 27 شهریور بمناسبت روز#سینما/اگرچه چند روزی دیر شده بود

موضوعات: خاطرات, قلم من
[جمعه 1404-06-28] [ 09:57:00 ب.ظ ]