جمع جمعه ها ، برای عاشقان، قرار آشنایی است.
روز جمع شدن قلبهایی که برای عشق ندا میدهند که بیایی!
حضور خلوت انس بود و دوستان جمع اش
امّا
دیگر نسیم هم نمیخواست، بوی اغیار بیاید
درختان پاییزی بی تاب بوی توبودن مولای من!
جوال ذهن میگفت؛ شوق قلم از توبود،ذهن خام راز برای تو آبدیده شدن.
رها اااااشدیم در این همه کلمات!
صدا وابستگی و دلبستگی را به طبل های توخالی دشت شقایق ها سپردم تا بخوانند؛
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
قرمزی درون شقایق بی تابم میکند
دوستش دارم!
مثل سرخی گونه ی تو!
مثل تاپ تاپ قلب خیالت!
مثل تهی شدن طنین عشق ات!
آرام!
سوزناک
سربزیر!
بیا چشمهایت را بر چشمهایم بینداز!
گوشه کنار راست مژه ات را !
نمناکی آن با سر انگشت انگشتهایم برمیدارم
می بویم !
بله!
بوی ناب میدهد!
بوی مهر!
مهرت دلفروز باد♥️
جمعه/ 21 شهریور 1404
موضوعات: دلنوشته هایم, قلم من
[جمعه 1404-06-28] [ 10:01:00 ب.ظ ]