جوال ذهن جمعه شبها ساعت هشت به وقت امام رضایی🍃
*اعوذ بالله و بسم الله
صوت جلسه آخر نویسنده مشهور کتابهای رجبعلی خیاط را گوش میدادم که میفرمود و می گفتند….؛
کند شد و کند شد قلم !
روی کفگیر که به ته دیگ خورده بود نوشتم ؛ نباید از تکاپو بیفتی ، استاد اجازه نداده!
گفته یه کتاب خوبی پیدا کنید تا رهبر شود برای باز کردن افق پیش چشمایتان !
اونها که ارزش خوندن داره را با آثار نویسندگان بزرگ!
دیگه هیچی نبود برید سراغ سعدی !
شروع انفجاری با غرر الحکم!
تفریح ما لب دریا نیست که!
اما !
دریا هم خوب بود !
فانوس خیال کتاب نبود ، من بودم !!
که خیلی خوبیها را با بودنتان تجربه کردم.
_خیلی قشنگ بود ! تاریخ سینما!
_ بالاخره باید بخوانیم
_ما کارگر کلماتیم.قدر کلمات را بهتر از دیگران میدانیم.
من هم شروع کردم به خواندن!
خواندن کتابهای لذت آفرین ؟ نه!
دیگر نمیخواستم مطلب یاد بگیرم!
دعوتم کرده بودن !! کجا؟
روی سن!
دوباره؟
بله! یادتون هست اوایل اسفند پارسال ، اولین جوال ذهن رفتم روی سن!
هنوز همان بودم!البته با نون اضافه !!(ساندویج با نون اضافه دیدید!)
*پنجره ها را باز کرده بودند تا نسیم بوزد، من با همان دامن حریر بودم .آرام! بی صدا!
دست و صوت ممتد تماشاچی ها…..
تماشاچی ها؟!!
آره! یک دست بود که اندازه یک سالن پرجمعیت داشت برایم کف میزد و صوت میکشید و من غافل از این همه صدا و رقص نور!
بگ گراند سن ؛ ساحل دریا بود !
قطرهای آب رویم میپاشید و صحنه را چند برابر دیدنی کرد و شعر را میخواندم :
زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟
بـــا شما طیکـــــردهام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟
راه ششصدســالهای از دفتر “حــافظ “
تا غزلهای شما، ها! میشناسیدم؟
این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا!، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا! میشنـاسیدم
نم شبنم دریا روی زمین نشسته بود و پایم لیز خورد و او خندید…اینقدر که اشک از گوشه چشمش میآمد، تا اشکها را دیدم ،
همانطور که روی زمین رها شده بود و اشک ام هم در آمده بود ، ایندفعه تن صدایم را زیر کردم و گفتم:
جهان با خنده هایت
صورت زیباتری دارد
بخند این خندههای
ماه کلی مشتری دارد….
خنده های پشت همه کلمه های گروه خاتم ، روح بود برای قلم آخر شب جمعه های استاد!
یواشکی ! ولی جدی !!
چت ممنوع است!!!
خوب ، بازیگوشی هم خاصیت زغال های روشن است !
_استاد! بار الاها!
اصلا نمیخواد مقایسه کنیدها!
هیچی ! با بستن گروه ما زغالهای روشن تان هم ، زودتر میسوزند !
خوب ب ب ب ، زیرا که که که ، زغالهای خاموش کمک میکردند تا زغالهای روشن دیده شوند و نور دهند.
ما همگی خوب هستیم
روشن روشن هستیم
روشنی حیات و گرمای نفس تان بیشتر باد.
…بیشتر بخند…
#میری/ نیمه شهریور 1404
#خاتم
موضوعات: دلنوشته هایم
[جمعه 1404-06-28] [ 09:19:00 ب.ظ ]