یکشب تابستانی گرم بود و شب از نیمه گذشته بود. رسیدم به خانه و با ریموت درب پارکینگ را باز کردم.
همیشه باید منتظر گربه قشنگ پارکینگی بلوکباشی که منتظر میماند تا یکی برسد و درب باز شود و با آرامش و ناز قدم میزند و ما پشت فرمان ماشین، با لذت خرامیدن او را تا تماشا کنیم .
اما نه! این دفعه پشت درب نبود! وقت خواب بود ؟
مگر گربهها هم ساعت خواب دارند؟
یکدفعه چشمم افتاد به او؛ مامان گربهی زیبایی ساختمان ما؛ روی سقف ماشین سبز زیبای یشمی دراز کشیده بود تمامقد !
یک کششی به بدنش داد و با ناز سرش را بلند کرد و نگاهی کرد.
من هم بهآرامی وارد شدم تا نکند او را خواب زده کنم.
من بودم و من بودم و من .
تاریخی شب، سکوت عمیق و سیاهی که فقط نور مهتابی های کمرنگ آنجا را روشن کرده بود .
به آرامی ماشین را پاک کردم و به وسعت اندیشه بیخیالی پیاده شدم.
قفل درب ماشین را زدم و بهطرف راهگرد آسانسور و پلهها حرکت کردم.
دیدم بله! خانم گربه ایستاده منتظر من!
_ این گربه ملوس ساختمان بچهدار شدهاست و در کدام انباری خانه کرده بود؟ نمیدانم!
چند تا بچه دار است ؟نمیدانم!
فقط میدانم که هر روز چند بار میآید و میرود تا غذا پیدا کند، چرخ بزند، به سر و جسم خودش برسد و برگردد_
ولی قضیه جالب اینجا ؛ ایستادن مؤدبانه و روی دوپای خود بود. سرش را پایین انداخت و بعد بالا آورد و شروع کرد به حرف زدن!
حرف زدن؟ بله! باور کن !
جیغ نمیزد مثل صدای گربهها.
اینقدر آهنگهای کلامی و زیروزبر صدایش قشنگ بود و با ناز حرف میزد؛ که منی که رابطه چندان خوبی با گربهها ندارم،ایستادم و تماشایش کردم و بعد میان آواهای درونیاش میگفتم: خوب! و همچنان او ادامه میداد!
یه خرده که گذشت به خودم آمدم و گفتم خدایا! من که زبان حیوانات ات را مثل حضرت سلیمان نمیدانم و نمیفهمم!
این مامان گربهها در این نیمهشب به من چه میگوید؟!!
میدانم گرسنه نیست! از طرز رها شدگی و خواب روی سقف ماشین نشان از گربه سیر داشت. ولی میدانم دارد چیزی میگوید؛ من نمیفهمم!
آرام اشک از کناره ی چشم ام سرازیر شد و بعد هم لبخندی زدم به گربه و همصحبتی اش با من!
دکمه آسانسور رو زدم.
آسانسور طبقه به طبقه بالا میآمد و من طبقه طبقه به این رابطه و آواها فکر میکردم.
به اینهمه عجایب خلقت خداوندی که هر خلق را زبان خاص دادو برای همه مخلوقات ارتباط را پسندید.
نیاز به گفتگو ،نیاز به شنیده شدن، نیاز به دیده شدن، نیاز به درددل کردن؛ آنجا از اعماق وجودم دعا کردم برای او .نخند! آره!!
برای گربه که خدای هر چه خواست به او بده، من که ندانستم بعدش دیگه گریهام کردم!
خیلی وقتها حرفهایی میزنیم که هیچ نمیفهمیم و فقط تو میفهمی .
ساعت هایی که دوست داریم بگوییم و فقط تو منتظر گفتههای ما هستی !
میایستی! تماشا میکنی ،نازمان را میکشی و برآورده میکنی.
این ساعتهای تیره شب بود که نورانی شده بود و زمان آرامآرام اوج میگرفت برای فکر کردن در سکوت عجیب شب !
ومن محو این همهی شگفتی های آفرینش!
با سر گذاشتن روی بالشت؛ شب من هم به پایان رسید، ولی داستانها همچنان ادامه داشت .
#میری/جمعه شب/۳۱ مرداد
موضوعات: دلنوشته هایم
[جمعه 1404-06-28] [ 09:29:00 ب.ظ ]