#پارک_ارم
دیشب به پارک بازی ارم رفته بودیم، سلحشوری از دفاع مقدس با ما بود، بعد از گشتوگذار در میان چراغهای رنگارنگ، تونلها و ریلهای پیچدرپیچ شادیها ، فرزندانمان را بستنی مهمان کرد و رفتیم دور میز نشستیم وسط آن همه هیاهو!
میگفت چهجوری بگویم بگذارید، اول دهه خودم را بگویم و بعد دهه شما را .
آن روزها فاصله خاکریزهای دشمن و جنگ و پیشروی میان ما و آنها مسافت زیادی داشت. دشمن برایاینکه به ما برسد باید دو سهتا مانع و خاکریز را طی میکرد تا به حریف دست پیدا کند.
ولی این فاصله برای شما دیگر وجود ندارد! خاکریز چادر شما ،جنگ تن به تن شدهاست .
گویی شما در میان این پارک شادی قابلدسترسترین نفر برای تیر دشمن هستید.
دیگر خاکریزها مانع نیست تا به شما دست پیدا کند، خود خود شما در میان رقص باروت و فشنگ رزم می کنید و این خیلی سخت است و بزرگ!
امیرحسین در حالی که بستنی اش را لیس میزد می گفت: اینجا با پوشش شما و وقارتان انگار میخواهید بگویید ما در راه دین اسلام ماندهایم.
مریم گفت ولی آنها میگویند؛ شماها خودتان را تافته جدابافته میدانید میخواهید بگویید ما خوبیم!!!
زینت سادات گفت؛ ببین !
نشسته بودم آنجا آقائه آمدبرای، خانومش_ که وضع خیلی مناسبی هم نداشت_جا پیدا کنه گفت بیا بشین اینجا!!؛ پیش من جا باز کرد برایش! یعنی، ظاهر را نبینید! درست است مثل ما نمی چرخند و شاید گاهی چیزی به ما بگویند،
امّا
ما پناه هستیم!
هنوز ما مورد اطمینان و اعتماد امنیت خانوادهها هستیم!
چادر ما میگوید؛ اگر خواستی به کسی پناه ببری اینجا بهترین مآواست! برو ! پیش او باش! بمان!
روز جمعه/ ساعت ۱۱/ ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
#میری
موضوعات: خاطرات, قلم من
[جمعه 1404-06-28] [ 10:04:00 ب.ظ ]