بوی سیب


 
  "می آفرینمت" ...

“می آفرینمت”

در روزهای ناخوشی ام، تخیلم شدی
شوق شدی
روح شدی
پر پرواز شدی
گاه آمدی میان بغض نیمه شب ،پریشان خاطرم شدی
باز فردای آنروز خستگی، آفریدمت تا لالایی آخر شبم شدی
تو بی من و من بی تو نمی‌دانم ، حقیقتش!
اما برای خوشی لحظه ، می آفرینمت

یک عمراست که عقل مدهوش کرده است مرا.
هر وقت که با او (عقل)خداحافظی می‌کنم ،تو را می آفرینمت
شوقِ نم چشمان ترم بعد هر نماز، با صد هزار ناز،باز می آفرینمت.
گاهی دلم لک می‌زند برای دمی گفتگو، آن بار هم مثل همیشه می آفرینمت.
روزی که خسته شدم از تخیلت ، باز همان روز ،می آفرینمت
لختی مروتی ای گردش فلک! این بار با چشم خودش ،می آفرینمت.❤️
من در نگاه مردمک ، مرده ام مگر؟
این دل هوس کرده حتی نباشی ….
می آفرینمت.

شنبه ۸ آذر ماه

نظر استاد اشکانی: شعر نیمایی نیست که وزن و تخیل دارد.
بلکه این شعر سپید است؛ شعری است که وزن ندارد ولی تخیل و موسیقی و آهنگ دارد🍃

موضوعات: قلم من
[یکشنبه 1404-09-16] [ 10:51:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  خنده ها روی لب ام گریه می کند ...

“رفتی و خیالت نمی‌کند مرا رها”
بارها رفتم تا رهاشوم
کوله بارم هر دفعه سنگین تر میشد و بر می‌گشتم و هنوز دستهای تو در آسمان گشوده بود تا مرا بغل کنی
آرام و بی صدا عقب عقب می ایستادم تا دوباره لای بازوان ات جا نگیرم
نجیبانه می‌نشستی و معصومانه تماشایم میکردی
دلم میسوخت و قدم قدم نزدیک می‌شدم
تا می‌آمدم کنارت بنشینم
طاقت نمی آوردی و دست در کمرم میانداختی و من سر روی شانه ات میزاشتم و گریه می‌کردم
دوباره قهر می‌کردم
دوباره منتظر میماندی تا برگردم
و دیگر از روزهای سخت گذشته و روزگاران سخت تر ، جانم را لبریز از خاک کرده است
هنوز مثل دخترکان عاشق چشم براه ام و زبان به نفرین و آه
دیگر مزه روزگار ، مزه قیچی و خرده های پارچه است که برای ناز بالشت دارد خورد می‌شود
خرده‌هایی شده ام که دیگر دوخته شوند نیست…..
چقدر مسکین تر از هر نیازمندی شدم….
چقدر دیگر خنده ها روی لب ام گریه می‌کند
چقدر چشم ام برای برق نور ، هیچ کسی را طلب نمی‌کند
چقدر نفسهای ام بوی مهر گرفته
اما
دگر و برای همیشه دگر نخواهد داشت…
چقدر بودن سخت است.

ساعت ۱۲ شب/سه شنبه ۲۷ آبان

موضوعات: دلنوشته هایم
 [ 10:43:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  خراب شده بود وبلاگ .... ...

وابستگی نبود ، دلبستگی هم نیست
نوشتن توی وبلاگی که یک ماه نداشتمت!
تفریح نوازندگی است با نوای دکمه های کیبورد و درون شوق و نگاه به صفحه سفید مانیتور
بی انصاف نمیشم
شوق هم است
خاطره بازی اش هم قشنگ بود یه لحظه رو
ولی
یه غمی را میاورد اون گوشه تنگ دل
زندگی بدون اشتیاق و شور و شوق ، زندگی سختی میشود ولی زندگی با درد
جانکاه میشود! درد …درد….

همه ش رو از پنجره میندازم بیرون تا لحظاتی بی خیال میشم و مینویسم
پس نوشتنو عشق است.
یا علی
بعضی نوشته ها را از یکماه قبل بارگزاری میکنم
16 آذر 1404

موضوعات: دلنوشته هایم
 [ 10:33:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  تولدم .برای دخترم ...

زندگی خلاصه دو حرف بود
ما♡ بود و در♡ بود و من ♡بودم

ضربان خوشی هایش در میان انگشت‌های کودک ام بود
وصدای نفسم در روی گونه ی نوزاد .
ما بود و در بود و من بودم

پیچیده تر شد پیچش روزگار
و دوری ها پیش تر رفت و باز
ما بود و در بود و من بودم

شور داد حرارت زندگانی را و
ساخت با ناساز کوکهای ناسازگار و
ما بود و در بود و من بودم

جون داد و می‌دهد بارها هنوز
از پی هردرد برای دو حرفی ها
ما بود و در بود و من بودم

قربان همه مهر و قشنگی دلتان
ما هست و در هست و من هستم

ما♡در♡
زینت السادات / آبان 1404

♥️❤️😘♥️😘♥️😘

موضوعات: قلم من
[پنجشنبه 1404-08-15] [ 01:36:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  مدادسیاه.....خط خطی....تمام ...

جناب هادی منش نوشت:
آدم‌ها مثل مدادند ؛ هر کدام با زندگی‌شان داستانی می‌نویسند، آن‌قدر که تمام شوند.
آدم‌ها می‌روند، داستان‌ها می‌ماند. یکی شاد، یکی غمگین، یکی ساده ،یکی رنگی اما…
ادامه اش را من مینویسم؛
مثل مداد سیاه نباشیم؛ اگر خط و خطوط هایش بیشتر باشد، کاغذ را تیره و تار می‌کند_با آنکه می توانست، طرح اول کار، با اوباشد و پایه زندگی و نقاشی اصلی شود_ آن‌وقت است که پاک‌کن به دست می‌گیرد پاک کند و “سوءتفاهم‌ها” را برطرف کند ولی افسوس که جای ِزغالِ سیاهِ نوکِ مداد سیاه،سیاهی بیش تری را پس می‌دهد. دیگر نمی‌شود کاغذ را به‌روز اول برگرداند و این سوءتفاهم‌ها را پاک کرد .
تمام پاکی و سفیدی کاغذهای ما را، با خط‌خطی‌های خودش کثیف کرده‌است .
کاش مداد سفید توی جعبه مداد رنگی باشیم که تنهاست و بی‌استفاده ولی این‌همه زیبایی دارد و فقط می‌تواند توی سیاه سیاهی‌ها بنویسد و هر چه بنویسد و بکشد پنهان است.
داستان‌های جورواجوری که این مداد سیاه خط‌خطی کرد، قلب های پاکی است که رنگ قرمزش،با نور زرد خورشید رنگ شده بود.
_ او شبیه‌سازی رمان‌های تئاتری صحنه نمایش را “رونویسی” کرد.
او نتوانست داستان خودش را “بنویسد". بیایید داستان خودمان را بنویسیم .
نمی‌دانم چه رنگی یا چه طعمی ولی با مداد سیاه دیگر شروع نکنید!
مداد سیاه را از جعبه مدادرنگی ها جدا بگذارید تا گاهی بتوانید، با آن هاشور بزنیدفقط!

#میری/ جمعه ۲ آبان ماه

موضوعات: دلنوشته هایم, قلم من
[چهارشنبه 1404-08-14] [ 10:37:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت