بوی سیب


 
  الماس ...

الماس قلم نتراشیده ماند!!
استاد می‌گفت:《 باید نگین زیبای انگشتری شود.》
دلار سرسام آور بالا رفت و بازار ریخت بهم.
جواهرنشانان، الماس را در صندوق گذاشتند تا
وقت دگر!

#داستانک

موضوعات: دلنوشته هایم, قلم من
[شنبه 1404-10-06] [ 04:21:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  ارغوان- یاد دوره نویسندگی حوزه حضرت معصومه سلام الله علیها-قم. ...

گاهی چه خوبها خوبتر می‌شود
و گاهی خوبترها وارونه می‌شود

ارغوان! اشک گهربار درون
شده لبریز کنار ساحل
ارغوان،سوز صلابخش نماز
نیمه شب رقص کنار تربت
دستهایت
یک نگاهت،ارمغان ثانیه ها
ارغوان،صبر زمین!
تو خلاصه شده ای در نقطه
نقطه نون کنار الف قامت تو
ارغوان لختی آرام بمان!
کرد"سوء تفاهم” کار را به تمام
قلب سرخ واداده،شد ارغوانی دائم
قبض شد ریتم دم و بسط شده اشک درون
ارغوان رفت با بی انصافی
سایه اش کرد خموش، صفای زبون
خنده کردم با گریه تموم عمر و
کس ندانست نغمه ناخوانده این سوز درون

#میری/ 3 دی ماه 1404

ادامه »

موضوعات: دلنوشته هایم, قلم من, شعر های خودم
[پنجشنبه 1404-10-04] [ 01:41:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  یلدا ...

#داستانک

مادری به کتم و درجه شهادت رسید و نرفت
رقص موج خونین جگران،
همه چیز را از رنگ و بو انداخت
جلوه زنده شهید و پای در زمین افلاک
درد نبود،یلدای زجر بود
ندا می‌داد: اللهم عجل لوفاتی سریعا
اما
مرغ آمین هم نمی‌آمد تا بگوید: آمین
پر پرواز مادر ….کجا بود!

30 آذر 1404

موضوعات: دلنوشته هایم, قلم من
[سه شنبه 1404-10-02] [ 03:51:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  ساز صبا ...

شورم گذر کرد از درد آشنای دل
من مانده ام به تمنای صوت دل

گاهی دلم به نوایش غم می‌خورد
گاهی به همره لب لبخند می برد

از دل برون رفتنی نیست آنکه باز کرد
از هر دریچه ی جانم سازصبای دل

گاهی برای نبودن ثانیه ثانیه می‌شمارم
این سخت روزهای گذر زمان دل

عمری که دل سپرده بودم به قضای خدا
امروز التماس می‌کنم به قضای ابد برای دل
سه‌شنبه، ۱۱ شب، ۱۲ آذر

موضوعات: قلم من, شعر های خودم
[یکشنبه 1404-09-16] [ 10:55:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  "می آفرینمت" ...

“می آفرینمت”

در روزهای ناخوشی ام، تخیلم شدی
شوق شدی
روح شدی
پر پرواز شدی
گاه آمدی میان بغض نیمه شب ،پریشان خاطرم شدی
باز فردای آنروز خستگی، آفریدمت تا لالایی آخر شبم شدی
تو بی من و من بی تو نمی‌دانم ، حقیقتش!
اما برای خوشی لحظه ، می آفرینمت

یک عمراست که عقل مدهوش کرده است مرا.
هر وقت که با او (عقل)خداحافظی می‌کنم ،تو را می آفرینمت
شوقِ نم چشمان ترم بعد هر نماز، با صد هزار ناز،باز می آفرینمت.
گاهی دلم لک می‌زند برای دمی گفتگو، آن بار هم مثل همیشه می آفرینمت.
روزی که خسته شدم از تخیلت ، باز همان روز ،می آفرینمت
لختی مروتی ای گردش فلک! این بار با چشم خودش ،می آفرینمت.❤️
من در نگاه مردمک ، مرده ام مگر؟
این دل هوس کرده حتی نباشی ….
می آفرینمت.

شنبه ۸ آذر ماه

نظر استاد اشکانی: شعر نیمایی نیست که وزن و تخیل دارد.
بلکه این شعر سپید است؛ شعری است که وزن ندارد ولی تخیل و موسیقی و آهنگ دارد🍃

موضوعات: قلم من
 [ 10:51:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت