بوی سیب


 
  قسمتی از رمان من در آینده نزدیک.... ...

داستان‌ها همیشه بخش جذاب و آخر شب مادر و فرزندی بود. فکر می‌کردم قصه را فقط باید موقع شب خواند بعد دیدم بعضی‌ها رمان‌ها را در روز هم می‌خوانند. درس و یادگیری بیشتر زمان‌ها را برای خود اختصاص می‌دهند و برای خواندن داستان‌ها و قصه‌ها باید اوقات فراغت به دست آوری.سخت بود ولی به دست آوردی اش کردم.
تخیل چقدر خوب بود. ای‌کاش من و ای‌کاش الان ای‌کاش فردا و…
حالا پرواز با قلم آمده بود تا اوج بگیرم .
چه می‌شود اگر همه داشته‌ها را در نوشتار آورده بودم ،خب وقت کم بود، سرعت زمان هم گویی هزار برابر شده شده بود، من می‌دویدم و زمان می‌دوید تا بگیرمش.
تازه اگر می‌خواهی خودت را معرفی کنی با هزار سخنرانی نمی‌شود افکار و عقایدت را، ابرازوتثبیت کنی، اما راحت‌ترین مسیر همان نوشتار بود.
چه می‌شد الان حداقل اولین داستانم را که “اشک ماهی” نام دارد را چاپ کرده بودم و تازه وقتی ده داستان با اتفاقات خاصش ،خواننده را میخ‌کوب کرده بود ،من می‌آمدم ازدرون آن‌ها داستان‌های نگفتنی اش را برملا می‌کردم و هیجانی به ذهن جوال می‌بخشیدم که فرصت چای خوردن با مهربان‌ترین دوستت را هم نکنی.
اونوقت چقدر جذاب بود.
#میری
​29/ شهریور 1404

موضوعات: قلم من
[شنبه 1404-07-05] [ 09:18:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  ادامه ....صندوقچه چوبی ...

…………. موضوع پایان‌نویسی:
🌿 صندوقچه‌ی چوبی در ایستگاه مترو


🚇 ایستگاه مترو شلوغ بود، مثل همیشه. صدای هشدار بسته‌شدن درها، همهمه‌ی مسافران، و بوی خاصی که فقط در زیرزمین‌ها پیدا می‌شود. اما چیزی در آن روز فرق داشت.
🧳 کنار ستون شماره ۴، یک صندوقچه‌ی چوبی کوچک جا مانده بود. نه برچسبی داشت، نه قفلی، نه نشانی از صاحبش. فقط یک یادداشت روی آن چسبانده شده بود:
✍️ «اگر قلبت هنوز برای چیزی می‌تپد، بازش کن.»
👀 تو ایستادی. چند نفر با بی‌تفاوتی از کنارش رد شدند. یک پیرمرد نگاهی انداخت و سری تکان داد. یک کودک با کنجکاوی نزدیک شد، اما مادرش او را کشید.
🕰 قطار بعدی رسید، اما تو هنوز ایستاده بودی. انگار چیزی درونت می‌گفت که این صندوقچه، فقط یک شیء گمشده نیست. شاید یک فرصت است. شاید یک خاطره. شاید یک شروع.


🗝 حالا نوبت توست که ادامه‌ی این داستان را بنویسی.
آیا صندوقچه را باز کردی؟
چه چیزی درونش بود؟
آیا کسی آمد و آن را پس گرفت؟
یا شاید این صندوقچه، سرنوشت تو را تغییر داد…….

حالا من!
این ذهن بیقرار،مدام مثل قرقره این ها را باخودش مرور می‌کرد، بروم ؟ باز کنم؟ نکنم!
راستش یک کمکی هم می ترسید؛ از بس که توی فضای مجازی ، پست های ترس و وحشت را دیده بود.
اما نه!
با چوب همیشه ارتباط خوبی می‌گرفت، بوی چوب را دوست داشت و هر چیزی که چوبی بود را هم همینطور، حتی لیوان چوبی!
بالاخره دلش را زد به دریا!
جلوتر رفت! یواش و آرام با نوک انگشتان و با یک فاصله مطمئن درب آن را کنار زد.
نفس عمیقی کشید تا دید حیوانی از آن سرک نکشید و بگوید بق بق بقو! ماده ای هم در آن نبود! اما کاغذهای رشته شده رنگی با جلوه ی رنگهای فسفری.
جلو وجلوتر آمد.وسط آن همه زرق و برق ها،پاکت قشنگی بود که دو صد چندان زیباتر بود و درب اش را با عجله باز کرد.
چی بود راستی؟
جمله زیبایی که با قلم زیباتری همراه ترکیب رنگها اسمم را نوشته بود و یک دعوت!
خدای بزرگ!
اینجا!
اسم من را از کجا می دانست؟
یعنی تصادفیه! شانسه؟ یا
یک انتخابه!
همه صندوق را برداشتم و بغل کردم و بی توجه به اطراف ام که شاید مال کس دیگری باشد!
خودم را صاحب آن کردم.
نگفتی؟‌ چی را !
آهان جمله ای که مرا خواند و مالک کرد!
نوشته بود ؛ آدم ها مثل مداد های رنگی اند.
سبز و قرمز و زرد و….
هرکدام شان یه رنگ و یه قصه و یه داستان!
تو چه رنگی هستی عزیز؟!
بیا به باشگاه شاولد لازمت داریم، جایت خالیه! تا رنگ نقاشی تابلو را کامل کنی!
چه هیجانی!
بدون فکر و خیال؛ اینقدر پرشده بود از حیات ، که از مسیر مترو خودم هم غافل شدم و فقط با اولین ایست واگن مترو ،سوار شدم تا..

#میری/ پنجشنبه 28 شهریور 1404/ شهر آباد فیروز کوه/ پویش

موضوعات: قلم من
[جمعه 1404-06-28] [ 10:10:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  پارک ارم ...

#پارک_ارم

دیشب به پارک بازی ارم رفته بودیم، سلحشوری از دفاع مقدس با ما بود، بعد از گشت‌وگذار در میان چراغ‌های رنگارنگ، تونل‌ها و ریل‌های پیچ‌درپیچ شادی‌ها ، فرزندانمان را بستنی مهمان کرد و رفتیم دور میز نشستیم وسط آن همه هیاهو!
می‌گفت چه‌جوری بگویم بگذارید، اول دهه خودم را بگویم و بعد دهه شما را .
آن روزها فاصله خاک‌ریزهای دشمن و جنگ و پیشروی میان ما و آن‌ها مسافت زیادی داشت. دشمن برای‌اینکه به ما برسد باید دو سه‌تا مانع و خاک‌ریز را طی می‌کرد تا به حریف دست پیدا کند.
ولی این فاصله برای شما دیگر وجود ندارد! خاک‌ریز چادر شما ،جنگ تن به تن شده‌است .
گویی شما در میان این پارک شادی قابل‌دسترس‌ترین نفر برای تیر دشمن هستید.
دیگر خاک‌ریزها مانع‌ نیست تا به شما دست پیدا کند، خود خود شما در میان رقص باروت و فشنگ رزم می کنید و این خیلی سخت است و بزرگ!
امیرحسین در حالی که بستنی اش را لیس میزد می گفت: این‌جا با پوشش شما و وقارتان انگار می‌خواهید بگویید ما در راه دین اسلام مانده‌ایم.
مریم گفت ولی آن‌ها می‌گویند؛ شماها خودتان را تافته جدابافته می‌دانید می‌خواهید بگویید ما خوبیم!!!
زینت سادات گفت؛ ببین !
نشسته بودم آن‌جا آقائه آمدبرای، خانومش_ که وضع خیلی مناسبی هم نداشت_جا پیدا کنه گفت بیا بشین این‌جا!!؛ پیش من جا باز کرد برایش! یعنی، ظاهر را نبینید! درست است مثل ما نمی چرخند و شاید گاهی چیزی به ما بگویند،
امّا
ما پناه هستیم!
هنوز ما مورد اطمینان و اعتماد امنیت خانواده‌ها هستیم!
چادر ما می‌گوید؛ اگر خواستی به کسی پناه ببری این‌جا بهترین مآواست! برو ! پیش او باش! بمان!

روز جمعه/ ساعت ۱۱/ ۲۱ شهریور ۱۴۰۴

#میری
​

موضوعات: خاطرات, قلم من
 [ 10:04:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  جواب دلنوشته دوستم از خاتم ...

جمع جمعه ها ، برای عاشقان، قرار آشنایی است.
روز جمع شدن قلبهایی که برای عشق ندا می‌دهند که بیایی!

حضور خلوت انس بود و دوستان جمع اش
امّا
دیگر نسیم هم نمی‌خواست، بوی اغیار بیاید
درختان پاییزی بی تاب بوی توبودن مولای من!
جوال ذهن می‌گفت؛ شوق قلم از توبود،ذهن خام راز برای تو آبدیده شدن.
رها اااااشدیم در این همه کلمات!
صدا وابستگی و دلبستگی را به طبل های توخالی دشت شقایق ها سپردم تا بخوانند؛
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
قرمزی درون شقایق بی تابم می‌کند
دوستش دارم!
مثل سرخی گونه ی تو!
مثل تاپ تاپ قلب خیالت!
مثل تهی شدن طنین عشق ات!
آرام!
سوزناک
سربزیر!

بیا چشمهایت را بر چشم‌هایم بینداز!
گوشه کنار راست مژه ات را !
نمناکی آن با سر انگشت انگشتهایم برمیدارم
می بویم !
بله!
بوی ناب می‌دهد!
بوی مهر!
مهرت دلفروز باد♥️
جمعه/ 21 شهریور 1404

موضوعات: دلنوشته هایم, قلم من
 [ 10:01:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  روز سینما ...

دوران نوجوانی روزهای حساسی و شیرینی بود.همه چیزش خالص بود؛ دوستی اش ، یکرنگی اش، خواسته هایش، علاقه هایش، آرزوهایش و حساسیت هایش.
یادش بخیر اون روزی که شاید از اولین بارهای رفتن سینما بود .
خواهر بزرگ ام آمد و من را ودو تا خواهر دیگه ام را برداشت ورفتیم سینما فلسطین ، توی خیابان جمهوری، چه کیفی داشت!
تجربه جدید دیدن فیلم با کلاس کاری سینما همراه تیپ جدید و پفک و…با فیلم “گلهای داوودی".
اون روز همراه این دل خوشحال ، عاشق شدیم،چقدر گریه کردیم ، چقدر انگیزه حرکت گرفتیم و چقدر اعتماد بنفس از این همه داده های خداوندی و تشکر از بیکرانه های داشته هایمان.
ولی انگار دلت میخواست توی این اوج ، ارتباط انگیزشی دو تا نابینا بگویی: کاش همدیگر را می دیدند !
نمی دیدند؟
چرا می دیدند ، بهتر از ما!
خوب ما ، محصور به ابزار دیدن جسم هستم که هست چشم.
چشمهای قشنگ آن ها روی یک قلب قرمز و پر خون صنوبری نقش بسته بود.
عاشق ها برای دیدن هم حتی ثانیه ها و دقیقه ها را می‌شمرند
وقتیکه دو تا عصای روشن دلی شان را برای باخبرکردن هم بهم میکوبیدند؛ این چشم و قلب من بود که همراه هر ضرب آهنگ آنها بهم می‌خورد و آواز بی کلام می‌خواند
انتظار آمدن برای کدوم ساعت؟ ساعت سه و یک دقیقه بود یا ۳ و ۴ دقیقه ؟!!
درب ساعت مچی مخصوص اش را بلندمی زد و با نوک انگشتهایش نقطه ها را لمس می‌کرد، انگار باحرکت چشم ها وآهنگ غمگین و اعتراضی اش میگفت که؛ نه ۴ دقیقه نیست ، ۴ ساعت است!
این ۴ دقیقه ها ، چقدر تکرار شد و چقدر دیر گذشت!
# میری/ پنجشنبه 27 شهریور بمناسبت روز#سینما/اگرچه چند روزی دیر شده بود

موضوعات: خاطرات, قلم من
 [ 09:57:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت