…………. موضوع پایاننویسی:
🌿 صندوقچهی چوبی در ایستگاه مترو
🚇 ایستگاه مترو شلوغ بود، مثل همیشه. صدای هشدار بستهشدن درها، همهمهی مسافران، و بوی خاصی که فقط در زیرزمینها پیدا میشود. اما چیزی در آن روز فرق داشت.
🧳 کنار ستون شماره ۴، یک صندوقچهی چوبی کوچک جا مانده بود. نه برچسبی داشت، نه قفلی، نه نشانی از صاحبش. فقط یک یادداشت روی آن چسبانده شده بود:
✍️ «اگر قلبت هنوز برای چیزی میتپد، بازش کن.»
👀 تو ایستادی. چند نفر با بیتفاوتی از کنارش رد شدند. یک پیرمرد نگاهی انداخت و سری تکان داد. یک کودک با کنجکاوی نزدیک شد، اما مادرش او را کشید.
🕰 قطار بعدی رسید، اما تو هنوز ایستاده بودی. انگار چیزی درونت میگفت که این صندوقچه، فقط یک شیء گمشده نیست. شاید یک فرصت است. شاید یک خاطره. شاید یک شروع.
🗝 حالا نوبت توست که ادامهی این داستان را بنویسی.
آیا صندوقچه را باز کردی؟
چه چیزی درونش بود؟
آیا کسی آمد و آن را پس گرفت؟
یا شاید این صندوقچه، سرنوشت تو را تغییر داد…….
حالا من!
این ذهن بیقرار،مدام مثل قرقره این ها را باخودش مرور میکرد، بروم ؟ باز کنم؟ نکنم!
راستش یک کمکی هم می ترسید؛ از بس که توی فضای مجازی ، پست های ترس و وحشت را دیده بود.
اما نه!
با چوب همیشه ارتباط خوبی میگرفت، بوی چوب را دوست داشت و هر چیزی که چوبی بود را هم همینطور، حتی لیوان چوبی!
بالاخره دلش را زد به دریا!
جلوتر رفت! یواش و آرام با نوک انگشتان و با یک فاصله مطمئن درب آن را کنار زد.
نفس عمیقی کشید تا دید حیوانی از آن سرک نکشید و بگوید بق بق بقو! ماده ای هم در آن نبود! اما کاغذهای رشته شده رنگی با جلوه ی رنگهای فسفری.
جلو وجلوتر آمد.وسط آن همه زرق و برق ها،پاکت قشنگی بود که دو صد چندان زیباتر بود و درب اش را با عجله باز کرد.
چی بود راستی؟
جمله زیبایی که با قلم زیباتری همراه ترکیب رنگها اسمم را نوشته بود و یک دعوت!
خدای بزرگ!
اینجا!
اسم من را از کجا می دانست؟
یعنی تصادفیه! شانسه؟ یا
یک انتخابه!
همه صندوق را برداشتم و بغل کردم و بی توجه به اطراف ام که شاید مال کس دیگری باشد!
خودم را صاحب آن کردم.
نگفتی؟ چی را !
آهان جمله ای که مرا خواند و مالک کرد!
نوشته بود ؛ آدم ها مثل مداد های رنگی اند.
سبز و قرمز و زرد و….
هرکدام شان یه رنگ و یه قصه و یه داستان!
تو چه رنگی هستی عزیز؟!
بیا به باشگاه شاولد لازمت داریم، جایت خالیه! تا رنگ نقاشی تابلو را کامل کنی!
چه هیجانی!
بدون فکر و خیال؛ اینقدر پرشده بود از حیات ، که از مسیر مترو خودم هم غافل شدم و فقط با اولین ایست واگن مترو ،سوار شدم تا..
#میری/ پنجشنبه 28 شهریور 1404/ شهر آباد فیروز کوه/ پویش
موضوعات: قلم من
[جمعه 1404-06-28] [ 10:10:00 ب.ظ ]